اساسا بایدی واسه زندگی کردن وجود داره؟
|
به نظر شما واسه چی داریم زندگی میکنیم؟
اساسا بایدی واسه زندگی کردن وجود داره؟
به نظر شما دروغ قشنگ وجود داره؟یا دروغ میتونه زیبائی هم داشته باشه؟
روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این درهها می بینم. براستی که چه کوه زیبایی! دست گفت: من می کوشم تا آن را لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم. بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیر ممکن است! آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافیهایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است! جبران یک روز سگ دانائی از کنار یک دسته گربه می گذشت.وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنائی به او ندارند، واایستاد. انگاه از میان ان دسته یک گربه درشت و عبوس پیش امد و گفت: ای برادران دعا کنید هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، انگاه یقین بدانید که باران موش خواهد امد! سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از انها رو برگرداند و گفت: ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که انچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است!! هرگاه که روح تو بر باد سرگردان شود انگاه است که تنها و بی یاور به دیگران ازار می رسانی و نیز به خویشتن و از برای این ازار تو را باید که در راستکاران را بکوبی و تا چندی پاسخی نشنوی. همچون دریاست خویشتن خدائی تو، هرگز الوده نمی شود. تنها دارندگان بال را او مانند اثیر به پرواز در می اورد همچون خورشید است خویشتن خدائی تو، حیله های موش کور را او نمی شناسد و سوراخ مار را او نمی جوید اما خویشتن خدائی تو در هستی تو تنها نیست. پاره ای از تو هنوز انسان است و پاره ای از تو هنوز انسان نیست هیکل ناساز بی اندامی است که در خواب مه الودی راه می رود و بیداری خود را می جوید و حال از انسانی که در توست سخن می گویم زیرا که اوست نه خویشتن خدائی تو و نه ان هیکل ناساز در میان مه که جرم و جزای جرم را می شناسد. بارها از شما شنیده ام که از کسی که دست به خطائی می زند چنان سخن می گوئید که گوئی یکی از شما نیست ناشناسی است در میان شما که ناخوانده به جهان شما پا نهاده است. ولی من می گویم که حتی پاکان و راستکاران هم از بالاترین مرتبه ای که در یکایک شما هست برتر نمی روند پس نابکاران و ناتوانان هم می توانند از پائین ترین مرتبه ای که در شماست فروتر بیفتند. و همچنان که یک درخت زرد نمی شود مگر با دانش خاموش تمام درخت، خطا کار هم خطائی نمی تواند کرد مگر با اراده پنهان همه شما. شما با هم صف بسته ایذ و به سوی خویشتن خدائی خود گام بر می دارید. راه شمائید و رونده شما وانگاه که یکی از شما از پای می افتد، افتادنش زنهاری است از برای انها که از پشت سر می ایند تا پایشان به سنگ نگیرد اری، و نیز زنهاری است از برای انها که از پیش رفته اند و با انکه تیزروتر و استوارتر بوده اند سنگ را از سر راه بر نداشته اند. و این را هم بدانید هر چند این سخن بر دلتان گرانی کند:کشته هم از برای کشته شدن خود پاسخگوست و دزد زده هم از برای دزدزدگی خود بی تقصیر نیست. راستکاران از خطای نابکاران بری نیستند و پاک دستان دست شان به گناه ناپاکان الوده است. اری، ای بسا اسیب رسان که از اسیب دیده ستم کشیده است وای بسا بیشتر که محکومان بار گناه بی گناهان و اسودگان را به گردن گرفته اند. شما کی می توانید دادگران را از ستمکاران و خوبان را از بدان جدا کنید؟ زیرا که انها در برابر افتاب کنار یکدیگر ایستاده اند همچنان که ریسمان سیاه و ریسمان سفید به هم تابیده اند و هرگاه ریسمان سیاه پاره شود بافنده تمام پارچه را می نگرد و دستگاه بافندگی را هم از نظر دور نمی دارد. هرگاه یکی از شما بخواهد زن بی وفائی را به داوری بکشاند او را باید که دل شوهر ان زن را هم در ترازو بگذارد و روحش را بیازماید و انکه می خواهد تجاوز کننده را تازیانه بزند به درون روح تجاوز دیده هم نگاهی بیندازد. وهرگاه یکی از شما بخواهد ناسزائی را به نام حق سزا بدهد و تبر را به تنه درخت بدی بزند زنهار که ریشه های انرا هم بنگرد: و راستی را خواهد دید که ریشه های خوب و ریشه های بد بارور و نابارور در دل خاموش زمین به هم پیچیده اند. و شما ای داوران که می خواهید دادگر باشید چیست داوری شما درباره کسی که تنش شریف است و روحش دزد؟ چیست کیفر شما از برای ان کس که تنی را می کشد اما روح خود او را دیگران کشته اند؟ و چگونه دنبال می کنید انکس را که در کردار فریبکار و ستمکار است؟ اما برخود او نیز فریب و ستم رفته است؟ و چگونه سزا می دهید کسانی را که هم اکنون پشیمانی شان بر گناه می چربد؟ مگر پشیمانی همان سزائی نیست که قانون می دهد و مگر کار شما ان نیست که قانون را جاری کنید؟ بااین همه شما نمی توانید پشیمانی را بر دل بی گناهان حاکم کنید یا از دل گناه کاران بردارید، او شبانگاهان ناخوانده در را می کوبد تا مردمان بیدار شوند و بر خود بنگرند. حال سما که می خواهید عدالت را بشناسید چگونه می توانید مگر انکه هر کاری را در روشنای تمام بنگرید؟ فقط انگاه است که خواهید دید ایستاده و افتاده یک تن بیش نیست که در سایه میان شب خویشتن ناساز و روز خویشتن خدائی اش خفته است. و نخستین سنگ بنای معبد از فروترین سنگ شالوده ان فراتر نیست. خلیل جبران
فرزندان شما فرزندان شما نیستند.
انها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد. انها به واسطه شما می ایند اما نه از شما و با انکه با شما هستند از ان شما نیستند. شما می توانید مهر خود را به انها بدهید اما نه اندیشه های خود را زیرا که انها اندیشه های خود را دارند. شما می توانید تن انها را در خانه نگاه دارید اما نه روحشان را زیرا که روح انها در خانه فرداست که شما را به ان راهی نیست حتی در خواب. شما می توانید بکوشید تا مانند انها باشید اما مکوشید تا انها را مانند خود سازید زیرا که زندگی واپس نمی رود و دربند دیروز نمی ماند. شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله ان بیرون می جهد. کمانگیر است که هدف را در مسیر نامتناهی می بیند و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیز پر و دور رس به پرواز در اورید. بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند. جبران
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. اری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای اسمان در میان شما به رقص درایند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها هم بگذارید همان گونه که تارهای ساز تنها هستند با ان که از یک نغمه به ارتعاش در می ایند. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد. در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. جبران یک شمع وقتی شمع دیگری را روشن می کند چیزی از نور خود را از دست نمی دهد. |
|